|
تشنه ی بیداری "اب در یک قدمی است روشنی را بچشیم"
| ||
|
سلام دوستان عزیز
واقعا این روزها اینقدر مشغله پیدا کردم که دیگه شوق و ذوقی برای آپ کردن و نوشتن ندارم... نمیدونم اگه یه روزی حوصله و ذوق شو پیدا کردم میام و مینویسم...و البته میام خبرتون میکنم... از همه ی دوستان که تو این مدت لطف کردن نظر گذاشتن و حالمو پرسیدن تشکر میکنم. والبته از بعضی دوستان که ما رو آبجی خودشون میدونن ولی یه خورده خشن تر برخورد کردن باز هم تشکر میکنم! واقعا متاسفم... فعلا یا حق [ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 21:35 ] [ مریم ]
بعد از مدتها رفتم سینماو یک فیلم قشنگ دیدم...
[ یکشنبه 20 آذر1390 ] [ 10:0 ] [ مریم ]
گاهی برای فهمیدن حقیقتی باید رخت هایت را بکنی! باید پا برهنه بدوی. گاهی باید کارهایی بکنی که اصلا دوست شان نداری!! گاهی مجبور میشوی..ناچار هستی... گاهی چشمه ای را می بینی اما..اما بی تفاوت از کنارش رد میشوی! کنار چشمه نمینشینی..دستت را نمیشویی!به صورتت آبی نمی پاشی..تا بلکه چشمانت باز تر شود..هوشیار تر شوی.. فقط شاید اگر خیلی همت کنی,بایستی و لحظه ای عکست را درون آب نگاه کنی و در حالی که دستانت را در جیب هایت کرده ای سنگی را به نقطه ی نامعلومی شوت کنی!! چه جیب هایی!!...جیب هایی که به قول سهراب:پُر ِ عادت هستند.. متن نوشت: دوستان عزیز این پست هیچ ربطی به خودم نداره!فقط یک متن ساده اس که خودم نوشتم.همین
[ شنبه 30 مهر1390 ] [ 19:11 ] [ مریم ]
این روزها حس میکنم خیلی خسته ام.احساس میکنم تمام انرژیم توی مسیر دانشگاه تا خونه تحلیل میره..احساس میکنم سر دوراهی بزرگی قرار گرفتم.
احساس میکنم چیزایی که برای مردم خیلی ارزش هست الان برای من بی ارزش اند!نمیتونم مردم رو درک کنم.که چرا واقعا یه موضوع رو برای خودشون بزرگ میکنن؟!چرا فکرای نادرست میکنن؟بعدشم میرن واسه ی همدیگه تعریف میکنن؟!! خسته شدم توی این دو هفته ای گذشته..برنامه ی زندگیمو گم کردم پ.ن: سلام دوستان.این روزا واقعا حوصله ی خودم رو هم ندارم!شرمنده که کم رنگ شدم.. [ سه شنبه 26 مهر1390 ] [ 21:29 ] [ مریم ]
کنار ساحل نشسته ام,روی حصیر.
کودکی در دریا نشسته است و خیره به امواج نگاه میکنید.دوستش کمی دورتر از او گاهی با ذوق و خنده به سمت دریا می دود و گاهی با خیزش موجی به سمت ساحل.. اینجا روی حصیر مادرم نشسته و پدرم کمی دورتر در حال قدم زدن است.. دریا آرام است. مردی با تی شرت نارنجی در حالی که عینکی دودی بر چشم دارد و کلاهی افتابگیر بر سر , شناگران را می پاید! و پشت تی شرتش نوشته نجات غریق! به دریا نگاه میکننم کیف میکنم. آن دورها آبی است. آبی تر آبی تر ... این نزدیکی گویی مردم اب را گلی کرده اند! ولی آن دور ها آبی تر آبی تر... +یادداشت شده در تاریخ۱۴/۶/۱۳۹۰ دوشنبه۱۳:۵۰ ـساحل سی نگان بعد از سالها تجربه در میابیم که ما به سفر نمی رویم.این سفر است که ما را با خود میبرد. "جان اشتاین بک" یه تبریک کوچولو: میلاد هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت پیشاپیش مبارک. پیش نویس: اگه من هم برم حرم نایب الزیاره ی همه تون هستم.(اگه لایق بدونید)
[ جمعه 15 مهر1390 ] [ 9:35 ] [ مریم ]
عادت کرده بودم هر وقت که مدرسه ها شروع میشود من هم بروم مدرسه و بگویم که:بله!دارم میرم مدرسه!!..و برنامه ی شروع سال تحصیلی را با تلاوت قران و پخش یک سرود گوش نواز و البته یک سخنرانی (از همان سخنرانی هایی که آقای دلاوری در صرفا جهت اطلاع پخش میکند و همه خوابند.. )آغاز میکردم.اما امسال کمی با سال های قبلم متفاوت بود.
دوشنبه که ۴مهر بود,دانشجویان جدیدالورود را به اردو بردند که از صبح ساعت ۶:۳۰آغاز شد.در این اردو با ما راجع به فعالیت هایی که دانشجویان دارند صحبت کردند و غرفه هایی هم برای هر تشکل و انجمن برپاکرده بودند و هرکدام شان هم بروشور و کاغذ هایی برای معرفی خودشان میدادند.من هم که جو زده!!!دلم میخواست همه جا عضو شم! پج شنبه۷مهر.. صبح ساعت ۷رفتیم مسجد دانشگاه برای غبار روبی از شهدای فاطمی دانشگاه مان...موکت ها رو پشت به مزار آنها پهن کرده بودند و همه ی بچه ها نشسته بودند.مراسم با قرآن آغاز شد..دو نفر از پسرها بلند شدند و برای غبار روبی پیش قدم شدند که البته از قبل تعیین شده بودند.ما هم اینجا به زیارت عاشورا گوش کردیم..فکر میکنم یک حال معنوی همه را گرفته بود...زیارت که تمام شد حاج اقایی تشریف آوردند برای ما صحبت کردند که..بهتر است نگویم که چه گفتند و ما هم چه شنیدیم!!و سرانجام به سمت حرم حرکت کردیم تا در کنار آقا سوگندمان را یاد کنیم.بعد از اینکه حاج آًقا اعلم الهدی و جناب وزیر علوم برایمان سخنرانی (از همان سخنرانی ها..)کردند هر کدام از بچه ها در حرم پراکنده شدند تا نماز ظهر را باجماعت بخوانند.سپس به سمت پارکینگ ها برگشتیم تا با سرویس ها به دانشگاه برگردیم. تبریک نوشت: قهرمانی تیم ملی والیبال به همه تبریک میگم.به قول رهبر :ملت را خوشحال کردند. لینک نوشت: یک عکس گذاشتم از خونه ی مادرجونم که پاییز دو سال پیش گرفتم...خودم این عکس رو خیلی دوست دارم.اگه دوست داشتین ببینید.اینجا کلیک کنید. [ جمعه 8 مهر1390 ] [ 12:3 ] [ مریم ]
سوار ماشین هستم.شیشه را تا آخر پایین میکشم!دستم را به بیرون می برم تا باد را احساس کنم!کتاب اشعار قیصر را برمیدارم!و می خوانم..
دلم را ورق میزنم به دنبال نامی که گم شد در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی به دنبال نامی که من.. من ِ شعرهایم که من هست و من نیست به دنبال نامی که تو.. ـ توی آشناـ ناشناس تمام غزل ها به دنبال نامی که او... به دنبال نامی که کو؟ سرم را که بالا میگیرم باد با تمام سرعتش داخل مقنعه ام می پیچد و گویی که میخواهد تمام فضای باقیمانده ی درون مقنعه ام را پر کند!گویی میخواهدمقنعه ام را به عقب بکشد!! +یادداشت شده در تاریخ۱۳/۶/۱۳۹۰ یک شنبه ـساعت ۱۲:۳۵ ـ ابتدای جنگل گلستان [ شنبه 2 مهر1390 ] [ 21:11 ] [ مریم ]
نم نمک باران می بارد
از اینجا که نشسته ام میبینم که خطوط باران چه صاف میبارند.. بوی خاک نمناک می آید بوی رطوبت دلپذیرش مستم میکند! به آن دورها که نگاه میکنم خورشید اشعه هایش را خط کشی شده از پشت ابرها به زمین میتاباند ماشینی از سطح خیس خیابان عبور کرد.. صدایش درون گوش من پیچید و من چقدر از این صدا خوشم می آید صدای عبور ماشین ها و موتورها از روی خیابان خیس! خواهرم زیر باران نشسته است.. می گوید : من زنده ام!! من اندکی زیر باران قدم می زنم.. نفس میکشم..
بارون نوشت:الان داره بارون میاد..هنوز بوی خوشش توی خونه جاریه.. [ چهارشنبه 30 شهریور1390 ] [ 13:8 ] [ مریم ]
امسال اولین سالیه که مهر میاد و من مدرسه نمیرم.وقتی کوچیکتر بودم با بالاتر رفتن کلاس هام سن مو حساب میکردم!وقتی وارد دبیرستان شدم با خودم می گفتم یعنی کٍی سال ۹۰میرسه و من هم کنکور میدم؟!ولی برخلاف اون چیزی که فکر میکردم زمان خیلی زود گذشت و دوران دبیرستانم هم تموم شد!...و خیلی زود بزرگ شدم..
از همه بیشتر خاطرات عید امسال رو دوست دارم توی دوران تحصیلم.با هانیه و سمیرا توی مدرسه..طرح مطالعاتی..چه خوب بود..اون حیاط بزرگ و پر از دار و درخت و گل و گیاه!..تمام دبیرام که از هر کدومشون یه خاطره ی حتی کوچیک توی ذهنم مونده.. خانم افشارنیا با اون گوش های تیزش..خانم حسنی که همیشه اتو کشیده بود و جزوه هاش همیشه همراهش بود و با اینکه ما دوسال باهاش داشتیم فقط یه بار فراموش کرد که جزوه شو بیاره..خانم نیکو نام که یه سال آخر رو باهاش داشتیم ولی چقدر خوب حرف میزد..خانم خباز که همیشه نا امید بود!و می گفت اگه از شاگرد زرنگ ها و رتبه های خوب کنکور بپرسی که چه طور این رتبه رو کسب کردن؟میگن خودمون درس خوندیم و ما دبیرا و این کلاس کنکور ها هیچ نقشی توی موفقیت شون ندارن!!..خانم صفانیکو که همیشه وقتی موقع درس دادن کسی صحبت می کرد با اون لهجه ی قشنگ و خاصش می گفت:زمزمه اس تو کلاس!کی داره صحبت می کنه؟.. و... شرارت های خودمو دوستام سرکلاس مخصوصا سر کلاس جبر سال سوم!وای خدای من!بعد از کلاس کلی خندیدیم.. اما حالا...تمامی این خاطراتمو توی جامیزم جا میذارم و میرم دانشگاه..شاید بعضی از دوستامو هیچ وقت نبینم .دلم برای همه شون تنگ میشه.. [ جمعه 25 شهریور1390 ] [ 12:16 ] [ مریم ]
پنجره را باز می کنم...باد به اتاق هجوم می اورد!هوا طوفانی ست.
دلم بی تابی میکند..روی فرش در اتاق می نشینم.چهارزانو می زنم و چشمانم را میبندم..نوازش باد را احساس میکنم..روی گونه ام...روی موهایم...من دختری هستم که زود دلش میشکند..که زود خوشحال میشود! و به راحتی باور میکند... می ایستم!رو به خیابان..از اتاق به ماشین ها نگاه میکنم!با خودم می گویم که این همه ماشین از این همه تردد خسته نمیشوند؟! خیابان هیچ وقت خالی نیست..چه خوب که هیچ وقت تنها نمی ماند!چه خوب که هیچ وقت خالی نیست.. عذر نوشت: سلام به همه ی دوستان خوبم!ببخشید که نتونستم بیام و به همه تون عید رو تبریک بگم..من شنبه یا یکشنبه میرم مسافرت و به مدت ۱۰یا۱۲روز نیستم..دلم واسه ی این خونه ی کوچولوم تنگ میشه!و همین طور برای همه ی شماها.. نظر نوشت: نظرات این پستم تاییدی نیست. فعلا یا علی [ جمعه 11 شهریور1390 ] [ 19:56 ] [ مریم ]
من نمیدانم چرا هر از گاهی مداد م را گم می کنم!؟هربار بعداز خط خطی کردن دفترچه ام پاک کن سفیدم غیبش میزند؟! اما دفترچه ام همیشه یا روی میز است یا روی قفسه...
من نمیدانم چرا وقتی گاهواره ای مینویسم ان را ده بار میخوانم!!؟و چه لذتی میبرم... من کاری ندارم به اینکه کسی مرا از خود متشکر بداند یا نداند... من همیشه از تحسین شدن لذت میبرم!به قول سهراب :من پر از بال و پرم...هنوز ابعادی دارم که در عمق جانم نایافته مانده..من یک کاشف هستم... گاهی وقتی مینویسم از آخر شروع میکنم و به اولش میرسم!وقتی تمام میشود و میخوانم تازه انجا میفهمم!!.. من نمیدانم چیزهایی که مینویسم از کجا می ایند؟ به کجا میروند؟ و هدفشان چیست؟! فقط میدانم که حاصل افکار پریشان و آشفته ی ذهن بی انتهایم است!
[ یکشنبه 6 شهریور1390 ] [ 15:9 ] [ مریم ]
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی ه.ا.سایه این روزا زندگی همه مون شده مثه یه قصه!وقتی برمی گردی به گذشته و نگاه می کنی ..می گی ای بابا! این روزا چه جوری گذشت؟!!چه جوری تحمل کردم؟!چه جوری طاقت اوردم؟!چه جوری زنده موندم؟! چرا اینقدر سنگدل شدم؟! یه وقتایی هم از یادواری خاطرات قشنگ ت لبخند کم رنگی روی لبات میشینه.. برمی گردی و ته مونده ی احساساتتو مزه مزه می کنی میگی نه!!هنوزم جای امیدش باقیه..ولی باز توی دلت به خودت می گی:اگه خودت به خودت دلداری نده کی دلداریت می ده؟!! قصه های منو تو رو همه فراموش می کنن..اولش به قصه ت گوش میدن بعد یواشکی در گوش هم پچ پچ می کنن ..گاهی اخم می کنن گاهی بلند بلند میزنن زیر خنده و تو..مات بهشون خیره میشی.. اخرش هم که فراموش میشه... هم تو...هم قصه ت...
شب نوشت: شب های قدر تموم شدن...امیدوارم برای همه مون اتفاق های خوب رقم خورده باشه و هم دیگه رو توی این شبها فراموش نکرده باشیم.. شعر نوشت: شعری که در ادامه ی مطلب نوشتم شاعرش خانم فروغ فرخزاد هستن..که بالای خود شعر هم یک بیت بالای پستم نوشته شده بود. ادامه مطلب [ چهارشنبه 2 شهریور1390 ] [ 5:18 ] [ مریم ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||